|
من و پسرم
سلام دوستای گلم.طاعات و عبادات تون قبول ما برگشتیم سر خونه زندگی مون ، یعنی جمعه برگشتیم.عروسی هم خدا رو شکر بد نبود .امیدوارم به پای هم پیر بشن و خوشبخت بشن.
ولی ... -توی این سفر یاد گرفتم که توی این دنیا فقط باید هوای زندگی خودت رو داشته باشی چون همه ناجور فقط به فکر خودشون هستن. -من همیشه حرف مردم برام مهم بوده و باید اعتراف کنم که خیلی وقت ها بخاطر اینکه به دیگران خدای نکرده بی احترامی نشه خودم و حتی خانواده ام رو خیلی اذیت کردم و حالا فهمیدم به هر کسی باید همون اندازه که ارزشش رو داره احترام گذاشت نه بیشتر - حساسیت نسبت به برخورد های دیگران فقط خود آدم رو اذیت میکنه.پس باید حساسیت هام رو حقیقتا به صفر برسونم. -دیگه اینکه موفق نشدم استاد مشاورم رو ببینم و دلیلش هم فقط بی برنامگی خودم بود. -داداشم (همونی که سربازی رفته)رو هم دیدم .حالا کجا؟ دقیقا جلوی تالار ، اولش که از دور دیدمش ضربان قلبم بشدت زیاد شده بود ولی وقتی که از نزدیک دیدمش نمی تونستم جلوی اشکام رو بگیرم چون بشدت لاغر شده بود و بقول خودش رنگ پوستش کاملا برنزه شده بود.حالا تصور کنید من بعد از قرنی خط چشم کشیده بودم(چون بشدت بدم میاد و چشمام هم بشدت حساسه)و حالا قرار بود اشک هم بریزم ، چی میشد
-در کل سفر بدی نبود ولی هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه
مهم نیست روزه میگیرید یا نه، ولی اگه موقع شنیدن دعا و مناجات سحر یا افطار ، یه لحظه دلتون لرزید و قطره اشکی جاری شد قول بدید یادی از من هم بکنید موضوع مطلب : سفر روزه گرفتن سخت نیست... در برابر اراده ای که قراره دروغ نگه.... روزه گرفتن سخت نیست...... در برابر نگاهی که قراره به آدمها فقط به چشم یک آدم نگاه کنه. روزه گرفتن سخت نیست... در برابر کلماتی که قراره از تهمت خالی باشه....... روزه گرفتن سخت نیست.... در برابر منطقی که قراره آدمها را از روی ظاهرشون قضاوت نکنه...... روزه گفتن سخت نیست...... در برابر شعوری که به آزادی دیگران احترام میذاره...... روزه گرفتن سخت نیست..... در برابر کسی که قراره , واقعا روزه بگیره.... ماه رمضان بر همه اونهایی که سختی میکشن تا به دیگران سختی و درد هدیه نکنند مبارک باد. التماس دعای فراوان موضوع مطلب : مناسبت من روز 29 تیر ماه 1359 بدنیا اومدم. پس امروز تولده منه. تولدم مبارککککککککک خدای خوبم خدای مهربونم خدایا تو رو شکر میکنم بخاطر داشتن خانواده ی خوبم که همیشه باعث آرامش و شادی من هستن. خدا جونم فقط میتونم بگم سپاس,سپاس,سپاس
پی نوشت:بهترین روز تولدم ,در این عمری که از خدا گرفتم,سال 88 بود.چون دقیقا توی این روز ,برای اولین بار چشمم به کعبه افتاد و جز بهترین لحظات عمرم بود من از لحاظ مذهبی بدون اغراق بگم آدم متوسط رو به پایینی هستم موضوع مطلب : تولد سلام به همه دوستای گلم،آرزو میکنم توی این روزهای گرم تیر ماهی بهترین لحظات زندگی رو تجربه کنید. من و پسرکم هم بد نیستیم و اوضاع در حال گذره.همسری هم طبق معمول در ماموریت کاری بسر میبرند .جالب اینجاست که همسر من هم چند روز اول تیر و هم چند روز آخر تیر رو مسافرت کاری بود هفته گذشته هم مهمون داشتیم ،عموی بزرگ کیا همراه با خانواده اش.که حقیقتا بهمون مخصوصا کیا خیلی خوش گذشت .چون برخلاف تفاوت سنی ای که با پسر عمو و دختر عموش داره ،خیلی باهاشون جوره و اونا هم خیلی دوسش دارن.(خدا رو شکر) من و این جاری جان هم جدای از جاری بودن ،خاله و خواهر زاده هستیم.یعنی جاری بزرگم میشه خاله ام خبر دیگه اینکه پسر عمه ی کیا شنبه شب توی حرم امام رضا(ع) ، خانمش رو عقد کرد ما هم اول قرار بود روز پنج شنبه با ماشین خودمون بریم ولی با توجه به ماموریتی که برای همسری پیش اومد،من و کیا باید تنهایی تشریف مون رو ببریم.جالب اینجاست که روز شنبه هر آژانس مسافرتی که میرفتیم میگفتن نه بلیط قطار داریم و نه هواپیما ، و تا اول ماه رمضان، جا نیست ولی عمرا اگه ناامید شده باشیم کارای پایان *نامه ام هم داره با سرعت لاک پشتی پیش میره.و چون استاد مشا*ورم مشهد هست .اگه خدا بخواد باید شنبه برم ببینمش تا یه فرجی توی کارام بشه.خدا رو شکر که مشا*ور خوبی دارم و گرنه استاد را*هنمام که خبر ...گش مسولیت اصلی پایان* نامه با اونه، اصلا عین خیالش نیست که من چه گلی بسرم میگیرم و هر چند وقت یه بار زنگ میزنه و کلا اعصابم رو بهم میریزه. خلاصه اینکه شرح این روزامون خیلی زیاده که اگه بخوام بنویسم حوصله همه سر میره. دوستای خوبم دعا کنید که من و گل پسر بتونیم توی این دو روز تنهایی کارامون رو جمع و جور کنیم و بسلامتی بریم عروسی موضوع مطلب : نهم تیر 1382 ساعت 3 بعدازظهر، گل پسری بدنیا اومد و به زندگی مامان و باباش رنگ دیگه ای داد.
نگاه اولش رو تا عمر دارم یادم نمیره، نگاهی از یه جنس خاص و متفاوت.همون نگاهی که حسی جدید رو در وجودم ایجاد کرد.حس زیبای مادری. عزیز دلم،نازنینم،پسر قشنگم،تو تمام زندگی منی .عاشقانه دوست دارم .و حاظرم برای خوشبختی و شادی تو تمام وجودم رو فدا کنم.
خدای مهربونم: میدونم تمام سعی و تلاش من و همسرم برای سعادت پسرمون جز کوچیکی از معادلاتیست که تو برای زندگیش رقم زدی. پس همیشه و در همه حال ازت میخوام که حامی و پشتیبانش باشی،هوای خودش و دلش رو داشته باشی.و بهترین های دنیا رو براش رقم بزنی.
موضوع مطلب : روز پنج شنبه ساعت 11 با کیا رفتیم ایستگاه قطار برای استقبال مهمان های عزیزی که قرار بود برای اولین بیان خونه ی ما. دوستای هم کلاسی من ,مهمان های نازنینی بودند که با اومدنشون کلی خوشحالمون کردند. کیا اول که کلی آروم و ساکت بود و هر چی ازش سوال میکردند با آره یا نه جواب میداد.ولی بعد کم کم یخش باز شد و ...کلی پایه ی شلوغ بازی شد .نه توی رقص کم آورد نه توی کل کل کردن سر تیم های فوتبال.و خلاصه کلی خوش گذروند. کاش همیشه مهمونا از همین نوع باشند .اینکه باهاشون راحت باشی و تعارف نداشته باشی.به من که خیلی خوش گذشت تازه ,کیا که تابحال سابقه نداشته پشت سر مهمون ناراحت باشه.بعد از اینکه دیروز رفتند کلی ناراحت بود و آخر شب هم کلی گریه کرد موضوع مطلب : این چند روز اخیر حالم خیلی گرفته بود،شما تصور کنید .کسی به روزای رنگین تقویم نزدیک باشه که مسلما از اعصاب خبری نیست،بعد داداش کوچیکش بخواد یک تیر بره سربازی،در ضمن همسرش هم بخواد 5 روز ناقابل بره یه سفر کاری و اون بمونه و یک پسر شیطون،فکر میکنیه حال و احوالی میمونه؟؟؟؟؟ دیروز عصر کیا رفت کلاس زبان،کلاسش 6 و نیم شروع میشه تا 8 شب.آقای همسر هم مثل همیشه تمام کاراش رو میذاره دقیقه ی نود.تصور کنید کسی ساعت هشت و نیم شب بلیط داره تازه هفت و ربع میره آرایشگاه ساعت 8 میگه من نمی تونم برم دنبال کیا چون بلیطم ساعت هشت و نیمه .منم تا اون موقع فکر میکردم ساعت 9 و نیم میره.مجبور شدم خودم برم دنبال کیا،تازه من شب هم اصلا نمی تونم رانندگی کنم گل پسر هم وقتی دید بابایی بدون خداحافظی رفته کلی ناراحت شد. بعدش هم زنگ زدیم به دایی رضا تا باهاش خداحافظی کنیم .چون از امروز دوره ی آموزشی سربازیش شروع شده.خودم که هرجور بود خودم رو کنترل کردم .کیا هم اول که صحبت کرد خوب بود ولی به محض اینکه گوشی رو گذاشت .زد زیر گریه .منم که رفتم بچه رو آروم کنم خودم از اون بدتر بودم خواهرم هم زنگ زده میگه آخه شما که دورید حالا چه فرقی براتون میکنه. ولی بنظر من درسته دوریم ولی همین که صفحه فیس بوک یا ایمیلم رو باز میکردم می دیدم داداش رضا هست. خلاصه اوضاعی بود دیشب موضوع مطلب : درباره وبلاگ آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
|